Revision 45475 of "ابوالقاسم پاینده" on fawikiquote{{تمیزکاری}}
{{ویکیسازی}}
{{لحن نامناسب}}
{{بدون منبع}}
{{حق تکثیر مشکوک}}
{{جعبه زندگینامه
|نام_شخص= ابوالقاسم پاینده
|نام_تصویر=
|عرض_تصویر=
|توضیح_تصویر=ابوالقاسم پاینده
|نام دیگر= ابوالقاسم نجفآبادی
|جوایز دریافتی=
|لقبها=
|زمینه فعالیت= [[سیاست]]،[[روزنامه نگاری]]،[[حقوق]]
|ملیت= {{IRI}}
|اهل= [[نجفآباد]]
|دوره=
|سالهای فعالیت=
|محل زندگی= [[اصفهان]]، [[تهران]]
|مذهب=
|نهاد=
|همسر=
|فرزندان=
|والدین= محمدرضا
|آرامگاه=
|مدفن= [[ابن بابویه]] [[تهران]]
|نقشهای برجسته=
|پیشه= [[روزنامه نگار]], [[نویسنده]], [[محقق]], [[مترجم]], [[داستان|داستانسرا]]
|وبگاه=
|منصب=
|سبک=
|مکتب=
|آثار=ترجمهٔ [[تاریخ طبری]]، ترجمهٔ [[التنبیه والاشراف]] و [[مروجالذهب و معادنالجوهر]] [[مسعودی]]، ترجمهٔ [[قرآن]]
|تاریخ_تولد= [[۱۲۹۲]] خورشیدی
|محل_تولد= [[نجف آباد]], [[اصفهان]]
|تاریخ_مرگ= [[۱۸ مرداد]] [[۱۳۶۳]]
|محل_مرگ= [[تهران]]
|امضاء=
|گفتاورد=
|imdb_id =
|Soure_id =}}
{{ویکیپدیا}}
در سال ۱۲۹۲ خورشیدی در [[نجفآباد]] [[اصفهان]] چشم به جهان گشود. تحصیلات مقدماتی را در نجف آباد، وصرف ونحو عربی وفقه اسلامی وفلسفه را در [[اصفهان]] آموخت.
او دارای هوش وحافظهٔ خوبی بود. زیاد میخواند، هرچه را هم که میخواند به خاطر میسپرد وبه موقع از آن استفاده میکرد. این هم دلیل دیگری بود برای موفقیت در کار روزنامه نویسی.
ابوالقاسم پاینده کار مطبوعاتی را از سال ۱۳۰۸ در روزنامهٔ
«عرفان» اصفهان آغاز کرد. این روزنامه که به مدیری احمد عرفان منتشر میشد، یکی از بهترین روزنامههای شهرستان [[ایران]] در زمان خودش بود. در ۱۳۱۱ پاینده به [[تهران]] رفت ودر روزنامههای «شفق سرخ» [[علی دشتی]] و «ایران» [[زین العابدین رهنما]] به کار پرداخت ودر همان زمان در وزارت [[پست و تلگراف]] و [[تلفن]] هم استخدام شد، اما چون این کار به مذاق او نمیآمد، خود را به وزارت (معارف واوقاف وصنایع مستنظره) که وزارت آموزش وپرورش امروزی باشد منتقل کرد. پاینده چندی هم به عنوان سردبیر مجلهٔ «تعلیم وتربیت» به کار پرداخت. وی مدیریت مجله «صبا» را که در سال ۱۳۲۱ تأسیس کرده بود عهدهدار شد و آن را در زمره یکی از موفقترین نشریات در تاریخ مطبوعات ایران ثبت کرد. پاینده در دوره دوم مجلس مؤسسان و دورههای بیست و یکم و بیست و دوم مجلس شورای ملّی، نماینده مردم نجفآباد، و در سال ۱۳۴۴، نماینده ایران در کنفرانس اسلامی مکّه بود.
وی در روز [[۱۸ مرداد]] [[۱۳۶۳]] در [[تهران]] درگذشت.
==ترازوی معیوب==
پاسبان چکمه پوش ، شمیز خاکستری را تحویل داد وامضا گرفت . متهم ،کنار اطاق به دیوار تکیه داد . یک کاریکاتور بود ، سیه چرده ولاغر ، با قد خمیده وسبیل فلفل نمکی ورزشی که هفته ها ول مانده بود . یک پاچه شلوارش از بالای زانو نبود ، پیراهن از چند جا دریده بود ، شیاری عمیق به گونه داشت . دو دندان سیاه ودراز از لثه ی عورش بیرون زده بود یک گروه بچه قد ونیم قد به دنبال داشت ، شمردنشان آسان نبود ، در هم می لولیدند ، آرام نداشتند ، نه تا بودند ، نه ، ده تا ، یکی هم زیر چادر پاره پاره مادرش خزیده بود . یازدهمی هم به پستان زن لاغر زردنبوچسبیده بود ، که هق هق می کرد ومی نالید که خدایا با این نان خورها ی زبان نفهم چه کنم! چیزی جانخراش ولرزش آور در صدایش موج می زد : صدای انسان نبود ، نای خام زندگی بود ، صدای ماورای قرون بود ، ناله حیوان غار بود .
گناه ، محقق بود ، ده گرم سوخته - مرزخطر - از جیب متهم در آورده بودند.
شرح قضیه ، با مرکّب آبی غلیظ وامضا های کج وکوله ،اما موثر ومعتبر ، به کاغذ نقش یبسته بود ، رشته های عنکبوت تقدیر به گردن مکس قضا زده ، محکم شده بود می باید چند ماه در زندان بماند و زن لاغر واین کپسولهای زنده ای که به جبر زندگی از شکمش بیرون ریخته بودند ، در چنگال زمانه ول شوندتا بگیرد وبفشارد وبدرد ونابود کند و از خرده ریزشان روسپی کوچه وبچه قهوه خانه وچاقو کش وشب رو و دزد وآدمکش بسازد تا کارخانه داد ، از کمبود مایه های خام از کار نماند وزندان بایر نشود .
قاضی گفت زن را خاموش کنند . اوراق را زیرورو کرد ، ورقه اصلی را خواند، امضا را دید ،وچهره اش در هم شد. خطّ ملال را در صورتش خواندم، درخود گم شده بود. لحظه ای دراز در اندیشه بود، جانش از کشاکش پر شده بود. جزرومدّ اندیشه را در چهره اش آشکار می شد دید.
عاقبت لبخند زد . لبخندتلخ، نشان ختم کشاکش بود. چشمانش برق زد .از جا برخاست ، شمیز را زیر بغل گرفت ، گویی مرا از یاد برده بود .وقتی جلو من رسید آشکارا یکّه خورد ، گفت : « ببخشید، باید بروم ، کار فوری است ، فرصت از دست می رود، پرونده نقص دارد.» و چون خفته ی شبگرد با گام های استوار از اطاق بیرون جست .
ضجه ی زن بالا گرفت . از پشت پنجره دیده می شد ، چادر چهار خانه ی وصله داری به سر داشت . گونه های استخوانیش به رنگ زردچوبه بود، شیرخوار چون کنه به پستان شل و ولش چسبیده بود و به شدت می مکید . ده موجود انسانی ، مردان و زنان آینده ، به دورش حلقه زده بودند ، چیزی به جای لباس به تنشان بود که کهنه فروش دوره گرد به دو سوزن نمی خرید . چهره ها رنگ نداشت ، گفتی اسکلت های پوست دار گریخته از گورستان ، بودند . دخترک هفت ساله ، کچل بود. پسرک سیزده چهارده ساله ،دو تا گیوه تا به تا به پا داشت که یکی رووه نداشت و با یک نخ سیاه به پا بند بود، بقیه پا برهنه بودند.
چیزی نگذشت که قاضی برگشت ، چهره اش روشن بود ، از من معذرت خواست ، گفت : « باید محل را می دیدم ، ترازو معیوب بود. اشکال رفع شد، پرونده را کامل کردم » . لبخندش تلخ نبود .
پرونده را زیر و رو کرد . چند خطی نوشت و متهم را پیش خواند ، قیافه اش عبوس شد . گفت : « این با ر بخت کمک کرد ، از بند جستی، اما وای به حالت اگر یک بار دیگر گذرت اینجا بیفتد . بیا اینجا را امضا کن و برو گم شو ، دیگر اینجا نبینمت .»
متهم سر فرود آورد و رفت . زن بلند خندید ، سر به آسمان برداشت و دعا کرد . بچه هابه دور پدر ریختند و از شادی جیغ کشیدند ، اردوی فلاکت براه افتاد .
تقدیر شوم تغییر مسیر داده بود . قاضی از پنجره نگاه می کرد ، چهره اش شکفته شد، گفت :« اشتباه کرده بودند ، ترازو درست نبود ، سوخته ها نه گرم بود ، یک گرم از نصاب قانونی کمتر ، فقط یک گرم .» و لبخند زد .
چهره ی خندانش از این دنیا نبود ، هاله ای از نور خدا داشت .
==کوچه ی بن بست==
زلفعلی پنجاه و دو ساله، در روستای باباشیخعلی ، شهره ی آفاق بود. آفاق روستا چنان بسته بود که شهرت جهانگیر چون مرگ و خواب نصیب همه می شد. ملت رشیدباباشیخعلی بیست وپنج خانوار بیشتر نبود و دلباختگان شهرت می توانستند در این عرصه ی تنگ بی رنج ومحنت به اوج آرزو برسند. بی بی شهر بانو مادر زلفعلی در نود و هشت سال عمر فقط یک بار تا روستای بیسگون سفر کرد آن وقت چهل سال داشت. در نُه سالگی به خانه ی شوهر رفته بود. ملای دوره گرد می گفت:« خوشا به حال پدری که دختر در خانه اش رنگ نبیند. حضرت زهرا علیها السلام نَُه ساله به خانه ی امام رفت. شیعه ی خالص باید از جده ی سادات تقلید کند. پیغمبر صلوات الله علیه فرمود:« زمین زیر پای عزب می نالد و نفرین می کند.» ملای دوره گرد سالی یکبار هنگام رسیدن شلتوک چند روزی آنجا اتراق می کرد. مسجد نبود در خانه ی کد خدا نماز جماعت می کرد. مسئله می گفت. اگر مشتری داشت و بسیار کم بود فال می دید. دعای ضد جن می داد که جن شرور مزاحم را هفتاد فرسخ می دوانید. رمل هم می دید. اما این تجملِ گران در روستای فقیر طالب نداشت.
رویای زندگی بی بی شهر بانو دیدن بیسگون بود. شیرین بگوم زن همسایه که همراه پسرش به این سفر دراز رفته بود چه قصه ها می گفت.« اَنقَدِه دور بود کُو نگو. اون سری دنیا بود. آخری دنیا بود مچّد داشت با یک طاق که دست آدم بیش نیم رسید. آدِم گُنده تو ایوون مچِّد گم می شد. یة دُکون بود کو قندو چای داشت با مهره ی سبز و سرخ و سوزن و نخ و پولکی و نُبات و چیت گلی و هرچی دلُت بخاد. حموم داشت زیرش آتیش می کردند با بته ی بیابون. صُحب جمعه اول مردا و بعد زَنا می رفتند غُسل، چه عالمی داشت.»باباشیخعلی حمام نداشت و غسل باب نبود وقت بهارو تابستان مردها به نیت غسلهای عقب افتاده در رودخانه فرو می رفتند. زنها در تاریکی شب کنار رودخانه لخت می شدند. مرد کشیک می کشید که نا محرم نرسد و تن زن آبی ببیند. از همان روز اول نق تازه عروس آغاز شد هوس بیسگون به دلش چنگ می زد. غیاثعلی اول سرسری گرفت، گفت « بوموند برا بعد» اما …….برای خواندن بقیه داستانبی بی ول کن نبود صبح می گفت شب می گفت و نیمه شب وقتی غیاثعلی می رفت خستگی از تن درآرد سنگ چرخ خاله قورباغه به گرو می رفت بی بی ناز می کرد غیاثعلی قول می داد و فردا فراموش می کرد.
یک سال و دو سال و سه سال گذشت. بی بی نق می زد جیغ و جار می کرد التماس می کرد گریه می کرد چنگول می زد قهر می کرد نان غیاثعلی را آب نمی زد پیراهنش بی وصله می ماند ارزن اسیاب نمی کرد نان نمی پخت. یک بار هم رفت خانه ی پدرش و سه روز آنجا بود می گفت«نیمرم کو نیمرم » اما شیرین بگوم زن همسایه همان که جنجال بیسگون را به پا کرده بود پا در میانی کرد و زن و شوهر را آشتی داد به شرطی که پس از درو غیاثعلی بار سفر ببندد و بی بی را ببرد بیسگون که دنیای بزرگ خدا را ببیند. فصل درو غیاثعلی بیمار شد و به گفته ی خود وفا نکرد .
زلفعلی سی ساله بود که غیاثعلی تن به قضا داد یک هفته تدارک سفر بود بی بی صبح زود پیش از آفتاب چادرش را لب رود خانه شست گِل رخت شور مالید و تا نفس داشت چنگ زد اول بار بود که چادر آب می دید. خوشبختانه پینه دوز دوره گرد سر بزنگاه رسید یک تخم مرغ گرفت و چند کوک درشت و محکم به کفش بی پاشنه ی بی بی زد وگرنه بازم سفر سر نمی گرفت. سفره چنان پاره بود که وصله نمی خورد بقچه ی چهار خانه را سفره کرد شب عاشورا تا سحر بیدار بود دو پیمانه ارزن با آسیای دستی آرد کرد و روی تابه نان پخت دو تا پیاز هم برداشت که قاتق نان کند. هنوز آفتاب تیغ نزده بود که به کمک پسرش سوار خر شد و راه بیسگون گرفت .
راه از میان مزارع برنج می گذشت و خر تا زانو به گل میرفت پل ها خراب بودند. یک جا توقف کردند بی بی عادت خر سواری نداشت. نزدیک ظهر به بیسگون رسیدند سایه ی دیوار مسجد نشستند. زلفعلی افسار خر را به مچ دستش گره زد تا اگر خوابش برد خر گم نشد. بی بی به عمرش آجر ندیده بود دیوار آجری مسجد را دست مالی کرد می بوسید و باز می بوسید و هق هق می زد. ایوان مسجد با ستون سنگی و محراب با چند کاشی منقش آبی برتر از قصر خُوَرنَق بود. غرفه ی بهشت که ملا گفته بود چیزی مانند ایوان مسجد بود. قندیل برنجی بی رنگ وجلا چشمش را خیره کرده بود. پای ستون سنگی نشست و دعا خواند : اللهم یا غفور یا کریم …. را از مادر بزرگش یاد گرفته بود که به هر مناسبت می خواند.
بعد از ظهر جلوی مسجد تعزیه بود عقل بی بی در انبوه تماشاییان گم شد. بیسگون یکصد خانوار داشت. از روستا های نزدیک نیز کسانی آمده بودند. به خود می گفت لابُد صحرای محشر همین جور شلوغه! شمر با قبای سرخ و ریش حنا زده چشم او را گرفت. در دلش گذشت که ای کاش غیاثعلی این جوری بود و لرزید . استغفرالله گفت تا خدا گناهانش را ببخشد. وقتی امام پیدا شد با صدای بلند گریست. می خواست بدود و دامنش را بگیرد و بهشت و امرزش بخواهد اما زلفعلی نگذاشت هیمنه ی جماعت او را گرفته بود از همه می ترسید از امام از شمر از انبوه مردم. همه چیز برای او تازه بود جزمزرعه ی برنج و رودخانه ی روان و دخمه ی گِلی که سال به سال چون کتونه ی مرغ چراغ به خود نمی دید چیزی ندیده بود. دیدار ملای دوره گرد با عمامه و عبای سیاه و شال سبز و ریش جو گندمی و پینه ی کلفت پیشانی از مهر نماز که هر سال یکی دو بار نصیب می شد تنوع زندگی او بود.
وقتی تعزیه تمام شد بی بی، زلفعلی را غافل کرد و به امام نزدیک شد دامن قبای او را گرفت جیغ زد و غش کرد و کف به دهن آورد، تا تنگ غروب بی حال بود . نزدیک نیمه شب به دخمه ی گلی برگشتند و زندگی در مسیر عادی افتاد بیسگون و شمرو مسجد و حمام و دکان که همه چیز داشت رویای دل انگیز بود و بی بی تا مدت ها بعد به غیاثعلی قُر می زد که خدانشناس لا مروت، دنیا به این بزرگی بود و به من نمی گفتی !
زلفعلی ذوق سفر را از مادر گرفت بیست سال پیاپی روز عاشورا به بیسگون رفت وبرگشت و تا دو سه ماه از تعزیه و مسجد وحمام گفت و گو داشت.
به مرور سالها جلوه ی بیسگون در چشم زلفعلی کم شده بود. ایوان مسجد شکوه سابق را نداشت. ستون سنگی و کاشی های آبی و قندیل سیاه نظرش را نمی گرفت. چون مرغ نو پرواز هوس جاهای دور تر داشت. یکی از روزهای محرم بود که سوار بر خر، راه شهرک نون گرفت غروب به آنجا رسید. شهرک نون بیش از دو هزار خانوار داشت : دریای جمعیت بود. زلفعلی از شلوغی کوچه ها حیران شد محشر حسابی بود. بازار و دکان های ردیف و چیز های جور اجور عقلش را ربود. شب در کارونسرا خوابید صبح ،کیسه ی برنجش را فروخت و در این دنیای شلوغ فرو رفت. تا ظهر بیش از ده بار از این سر بازار به آن سر رفت و برگشت. ظهر به کاروانسرا رفت توبره ی خرش را زد . یک نیمه نان ارزن با پیاز خورد و زود رفت پای تعزیه جا گرفت. اول بار بود که کلاه آهنی و زره و چکمه می دید و صدای طبل و دُهُل می شنید . تعزیه ی بیسگون طبل و دهل نداشت یک بوق داشت که صدای خفه می داد. کفار تعزیه ی بیسگون قبای وصله دار و گیوه ی کهنه داشت. سابقاً شمر قبای سرخ داشت اما سال ها می گذشت که قبایش رنگ نداشت و یک وصله ی نا جور به دامنش خورده بود.
تعزیه ی مسلم بن عقیل بود: پسر عمو و پیش آهنگ امام (ع) در جنبش نوین بر ضد یزید لعین. به گفته ی روضه خوان کهنسال مردم کوفه چند هزار و به قولی یکصد هزار نامه نوشته بودند که آقا ! باغ ها سبز است و آب ها روان و دل ما از محبت و صفا پُر ، بیا و ما را از دست اعمال یزید شراب خوار قمار باز تخم حرام میمون باز سگ پدر مادر به خطا رها کن. آقا مسلم را به کوفه فرستاد. مردم اهل کوفه هزار هزار به دور مسلم جمع شدند و در مدت سه روز بیشتر از یکصد هزار تن بیعت کردند (روضه خوان هرگز نمی دانست که کوفه یکصد هزار مرد نداشته بود ) نفوذ امام در کوفه پا گرفت. یزید در شام خبر شد و ابن زیاد را که پدرش زنازاده بود و خودش تخم نا بسم الله به کوفه فرستاد و این ملعون ازل و ابد به کمک کیسه های طلا یاران امام را متفرق کرد. کوفیان به همان سرعتی که آمده بودند رفتند شبانگاه مهماندار مسلم به زبان حال گفت « سر و جانم به فدای تو باد با ابن زیاد که نمی شود جنگید. همه رفته اند . من وخانه ام در خطریم. راضی نباش که خانه ام را خراب کنند. » مسلم از خانه ی مهمان ترسو در آمد و در کوچه های نا شناس کوفه سرگردان شد.
در صحنه ی تعزیه مخالفان به دنبال مسلم بودند واو به جست و جوی پناهگاه به یک کوچه ی بن بست دوید و کمی بعد او را با دست بسته پیش ابن زیاد آوردند. جبروت ابن زیاد لعین، زلفعلی را گرفت قبای اطلسی و کوفیه ی زر باف عقال طلایی که در آفتاب برق می زد چشم او را خیره کرد. به فرمان ابن زیاد سر مسلم را بریدند تا برای یزید بفرستند.
زلفعلی زار گریست در همه ی عمر فرصت و بهانه ی گریستن نداشته بود. ریشش از اشک خیس شد. فغان می کرد و موی و ریش می کند. حیران بود که چرا از این جمع انبوه هیچ کس از مسلم حمایت نکرد! همه گریه می کردند اما تکان نخوردند. وقتی مسلم زیر تیغ جلاد رو به مکه با امام وداع می کرد و وعده ی دیدار به قیامتی نهاد دل سنگ از آهنگ جان سوزش آب می شد. وِلوِله در جمع افتاد جیغ زنها به آسمان رسید اما در جای خود میخ بودند. عقل زلفعلی در این معنا حیران بود. در کاروانسرا شب تا سحر خواب نداشت منظره ی غم انگیز به خاطرش چنگ انداخته بود. از خستگی بی خود بود اما چون مرغ بِسمل پَرپَر می زد و آه می کشید.
سحرگاه راه روستا گرفت غروب بود که آنجا رسید مادرش نان می پخت خر را گوشه ی دخمه بست. سر به دیوار نهاد و گریست. بعد قصه ی تعزیه را برای مادر گفت و هر دو گریستند و به ابن زیاد که مسلم را کشته بود و به تماشاییان سست همت نفرین و لعنت کردند.
تا چند ماه حکایت تعزیه وِرد زبان زلفعلی بود روز در کشتزار و شب در پشت دخمه ی گلی سردمی داشت. طبع نقال او قصه را کش داد تماشاییان ده هزارو بیشتر شدند دارالاماره سر به آسمان کشید و تا نزدیک خورشید رفت ابن زیاد پنجاه و دو ذرع شد و به چه کُلُفتی! و کس و کارش از مردم بیسگون و باباشیخعلی و چند روستای دیگر بیشتر شدند. اگر سواد داشت چه تاریخ های معتبری می ساخت!
حادثه ی تعزیه و مسلم و ابن زیاد خاطر زلفعلی را می کشید آرزو داشت محرم زودتر بیاید. ردیف ماه ها را نمی دانست سال برای او پاییز بود که خرمن می گذاشت و زمستان که در دخمه ی تاریک نزدیک خر می خفت و بهار که نشا می کرد و تابستان که شلتوک می چید. یک بار از ملا پرسید: کی مُحَّرم می شود؟ معلوم شد محرم چندان دور نیست اما باز حساب را گم کرد. سه بار سراغ کدخدا رفت تا او را دید. معلوم شد دو هفته بیشتر به محرم نمانده و دست به کار سفر شد. بی بی قبایش را وصله زد. یک پیراهن نو از کرباس مله ای دوخت. گیوه ی دریده را خودش وصله زد یک جوالدوز برای این کارها داشت پالن خر را شکافت وپوشال آن را عوض کرد تا در راه دور گُرده ی خر زخم نشود.
روز اول محرم صبح زود راهی شد. بی بی چند نان ارزن که همان شب پخته بود با یک تخم مرغ آب پز و یک پیاز در سفره بست. بیرون دخمه دعا خواند و فوت کرد:« اللهم یا غفور…. » جز این دعا نمی دانست. در راه کمی معطل شد پای خر به سوراخ رفت ترسید شکسته باشد اما به خیر گذشت. درست به موقع رسید از بیرون شهرک نون صدای دهل شنید عجله کرد. وقتی رسید که تازه نوحه خوان ها دَمِ آخر را خواندند و مسلم از خم کوچه نمودار شد همان مسلم سال پیش بود. ابن زیاد راهم شناخت خودش بود، سرما خورده بود صدایش خفه بود ریشش کوتاه شده بود. اما قبای اطلسی و عِقال طلایی که به سر و بر داشت همان بود. ای عجب که باز مسلم به همان کوچه رفت و دستگیر شد . زلفعلی فریاد زد : آقا اونجا نرو ،مگه پارسال ندیدی کوچه بن بست بود » اما مسلم نشنید یا اعتنا نکرد. بلند تر فریاد زد « با تو ام هوی! نرو کو می گیرندت» اما مسلم از پیچ گذشته بود.
زلفعلی خواست بگرید اما اشکش نیامد. با خودش گفت:«شاید این همه خلق خدا کو سالی پیش اینجا بودند یکی شون محضی رضایی خدا بن بستی کوچه را شیکسته باشه کو مسلم اسیر دشمن نشه» و آرام شد. خوشبینی بی جا بود کمی بعد اشقیا مسلم دست بسته را آوردند. زلفعلی گریست اما نه سخت. فغان کرد اما نه بلند. دلش چرک شده بود. از کار مسلم به حیرت بود« چه طوری یادش رفته کو کوچه چه جوریه!من کو همه چیز یادمه چیطوری اون یادش نیست زبونم لال نکنه گیج شده س» و لرزید.
وقتی سر مسلم را بریدند یک لحظه درنگ نکرد خسته بود اما دل ماندن نداشت. سر شب حیران و غم زده به روستا رسید در دخمه ی گلی هیچ کس تا صبح نخفت. بی بی و غیاثیلی و زلفعلی وِت وِ تِه داشتند. معمای بزرگ در عقل کوچکشان نمی گنجید. متحیر بودند که چرا مسلم امسال هم به همان کوچه ی خطرناک رفت تا بگیرند و سرش را ببرند. بی بی می گفت : « کار خدا بی حکمت نیست . لابد خدا خواسته مسلم را دوباره بکشند ». غیاثعلی پرخاش کرد که زن چی چی می گی! مگه مسلم یه سر بیشتر داشت! مگه همونا پارسال نبریدند؟ چطوریه که یه دونه سر را دو بار می برند! پناه بر خدا از دل سیاه شیطان!»
آن سال نقالی زلفعلی پر رنگ تر شد. اشتباه مسلم همه را حیران داشت یکی می گفت «یادش رفته» دیگری می گفت:«خدا خواسته». به نظر کدخدا این فضولی ها به کسی نیامده بود که در کار مسلم دخالت کنند. قدغن کرد که نقالی و پرچونگی و انگولک موقوف، مسلم حق داره هر جا دلش می خواهد برود و ابن زیاد اختیار داره سر هرکی را که می خواهد ببرد. اما زلفعلی سمج هر چند شب یک بار یکی دو نفر را به دخمه ی گلی می برد. برای او نقالی چون آب و هوا لازم بود. در این شب ها بی بی خودش را به چادر شب می پیچید و سوک دخمه کز می کرد تا مهمان برود.
زلفعلی که در انتظار محرم بی تاب بود یک روز زودتر راهی شد نزدیک نیمه شب رسید مهتاب شب بود خرش را در کاروانسرا بست و بیرون رفت. محل تعزیه را با دقت وارسی کرد و بعد به کوچه پیچید چندان دراز نبود انتهای آن کوچه دیگر راه نداشت و بعد دو راهی می شد که یکی به میدان می رسید همان جا که تعزیه به پا می شد، حظ کرد . معلوم شد که مردم مسلمان راه فرار مسلم را باز کرده اند که ابن زیاد ولد الزنای تخم نا بسم الله سرش را نبرد. به کاروانسرا برگشت و آسوده خوابید. همه شب خواب دید که مسلم به کوچه زد و از آن سر گریخت. ابن زیاد دمغ شد و تماشاییان بور و پکر رفتند؛ بیدار شد و صلوات فرستاد و از خوشحالی گریست.
روز بعد تا ظهر در بازار گشت هرگز به عمرش چنین خوشحال نبود. می خواست میان بازار فریاد بزند« آره ارواحی شیکمدون! همه دون بور می شیند اونم چه جور! خدایی مسلم بزرگه فرار می کنه و لبی همه دون کلفت می شِد. چشمی ابن زیاد کور می شِد. مسلم زنده می مونه یه مو از سرش کم نیم شد. امسال به اون سالا نمونده س. کوچه بن بست نیست. اگه نیم دونید بدونید. دو بار مسلما کشتند بسه. امسال برن یه فکری دیگه بکنند. هر سال هر سال که نیم شِد یه بنده خدا را نا حق کشت. بریند خجالت بکشیند.»
از ظهر در صف تعزیه نشست. چند نفری آمده بودند. نزدیک بود راز کوچه را فاش کند اما زبانش را گزید. با خودش گفت :« چرا مسلما لو بدم کو باز بگیرندُش. ابن زیاد مادر سگ از غصه بترکه ».
طبل و دهل وسنج، نوحه خوانی جمعی جولان ابن زیاد در دارالاماره و بعد مسلم پیدا شد و به کوچه دوید. زلفعلی زد به خنده اما خنده اش را خورد. دلش شاد و محکم بود. ابن زیاد لعین دمغ می شد و چه خوب می شد تا چشمش چارتا شود!تا دیگه هوس ابن زیادی نکنه.
ناگهان دید که مسلم با دست بسته از کوچه در آمد. دو نفر از اشقیا بازوهایش را گرفته بودند و او شعر می خواند و استغاثه می کرد. ناله و فغان تماشاییان به فلک رسید و ابن زیاد در دارالاماره روی صندلی طلایی سبیلش را تاب داد و بلند خندید.
زلفعلی یخ کرد زبانش خشک شد جای خنده نبود. می خواست بگرید اما گریه در گلویش ماند. فریاد زد « خلق الله به خدا قسم کوچه بن بست نیست. مسلم خودش یه چیزیش می شود انگار یه ریگی تو کفشش هست. اصلاً مگر مرض داره. پارسال امد سرش را بریدند پیرارسالم همین جور دیگه امسال اینجا چی کار داشت . رفت تو کوچه چرا از اون سر در نرفت لابد یه دوزوکلکی تو کار هست که ما نمی دونیم. شاید هم اینا همه مارا منتر کردن و جنگشون زرگری یه! »
کلمات شکسته بسته در غوغای جمع گم شد. سر مسلم را بریدند و سال بعد و بعدها باز هم بریدند و خواهند برید واز جنبش بی سکون فلک حادثه می زاید و تاریخ مکرر می شود.
==غیب گویی خان مغول==
خان بزرگ مغول ، سندروس خان ، پس از مرگ پدر در مدتی بسیار کوتاه ، همه قبایل صحرای گُبی را زیر تسلط آورد. اگر یک بلیه خصوصی نبود ، با اطمینان می شد گفت که خان در صف اول مردان موفق روزگار خویش جای دارد.
اما افسوس که خان بزرگ ، فاتح صحرا و رام کننده قبایل یاغی ، با جن همزاد خود توافق کامل نداشت و این اختلاف نظر ، گاه و بیگاه آرامش خان را چنان بهم می زد که آشفتگی وی روزها و هفته ها دوام داشت .
به گفته جن شناسان ، هر یک از فرزندان آدم ، جن خاص دارد بنام همزاد ، که از آغاز تولد تا هنگام مرگ دمی از او جدا نمی شود و سرنوشت مردم و توفیق و شکستشان به رفتار و اخلاق و عقاید جن خاصشان وابسته است . هر که جنی مهربان و موافق و ملایم دارد ، همیشه در راه مراد دو اسبه می رود و مراحل توفیق را به روانی آب و سرعت باد طی می کند . وای بر آن کس که جنی شرور و خشن و تند و سرکش دارد . همه نیروی وی در کشمش جن بدنهاد تلف می شود . نگفته پیداشت که آدمیان دیدنی ، از تسلط بر جنیان ندیدنی ، ناتوانند و در کشاکش انسان و جن ، همیشه جن غالب است و انسان مغلوب .
خان بزرگ که در سراسر صحرا ، همه سرکشان را مطیع کرده بود ، اسیر جن خود بود و جن مغرور و خشن و لابه ناپذیر که هر وقت می خواست در خانه جان خان نفوذ می کرد و قلب و زبان و چشم و گوش و اراده او را به فرمان خویش می گرفت ، براستی بلایی بود. بدبختانه جن خان بسیار هوسباز و موقع شناس بود گاه می شد که روزی چند بار بر اراده خان سوار می شد و زبان او را مسخر می کرد و هر چه هوس داشت به زبان او می گفت و هیچ کس نمی دانست که زبان خان به جان جن اتصال دارد و جن ملعونست که به زبان خان سخن می کند.
گاه می شد که جن ماهها دم از تمرد نمی زد و مطیع خان می شد و مغولان گمان می بردند ، کشاکش خان و جن جزو مسایل تاریخ شده . اما ناگهان پس از ماهها سکوت ، آثار نفاق جن نمایان می شد که فضاحتهای نگفتنی به دنبال داشت .
بلیه بزرگ این بود که گاهی جن شرور در لحظاتی بسیار دقیق ،گریبان خان را می گرفت . یک بار که خان در انجمن سران قبایل درباره اتحاد طوایف صحرا و یورش به اروپا از راه آسیا داد سخن می داد، ناگهان سروکله جن افسار گسیخته در سخنانش نمودار شد و گفت :
- اتفاق ما با 300 کرور پشه و 700 کرور مورچه قوّتی عظیم می شود که قدرت مردم مغول را تا اقصای دنیا بسط می دهد.
مغولان به پچ پچ افتادند و نزدیک بود اهل مجمع درهم افتند.مشاوران خان چه زحمتها کشیدند تا دریدگی را رفو کردند و این کلمات بی جا که به تلقین جن شرور به زبان خان رفته بود ، چه اثر بدی در اقتدار او به جا نهاد . از این حوادث بد که حاصل سبکسری جن مخصوص بود ، مکرر رخ داد.
خان بزرگ از شرارت جن موقع شناس به تشویش دائم بود و چاره ای جز تحمل نداشت .
جوجی خان پیر ، بزرگ مشاوران که عمر دراز و ریش انبوهش احترام او را در دل خان نفوذ داده بود و به صف اول محارم خاص بود ، روزی به خلوت به عرض رسانید که جناب خان بزرگ که خداوند کار جهان را به کف ایشان سپرده ، سزاوار است تدبیری بیندیشند که از تشویش خاطرشان خللی در مهمات امور رخ ندهد.
خان که از معماگویی و پرده پوشی بیزار بود برآشفت و گفت :
- ای جوجی محترم ! روشنتر بگو و مطلب را به لفافه مپیچ . می دانم که همه سران قبایل از پرت گویی من به جان آمده اند . قضیه پشگان و مورچگان آبروریزی شده . خودم می دانم اما چه کنم . گناه از این جن متمرد است که همدم من است ، اما اختیارش به دست من نیست . شب و روز با وی به جنگم ، اما غلبه با اوست . آنروز که در انجمن سخن می گفتم ناگهان احساس کردم که چون اسب سرکش مهار کشید و از چنگ من به در رفت . بزرگان قوم انجمن کنید و راهی برای رام کردن وی بیندیشید که من از جدال مستمر با این خائن طغیانگر وامانده ام .
راستی که وضع خان رقت انگیز بود ، زیرا در زیر آسمان بلیه ای خطرناکتر از کشمکش ضمیر نیست . جنگ با اشرار برونی هیچ است . جنگ با آنکه در جان ما خانه دارد ، تحمل ناپذیر است . جنگی است که فیروزی ندارد . ای خوش آنکه به زحمت جنگ خانگی دچار نیست و از غوغای درون آسوده است ، خاطرش بهشتی است پر از گلهای جاوید .
جوجی خان که صیقل زمانه ضمیرش را چون آئینه صافی و روشن کرده بود و از رنج خان خبر داشت ، گفت : خان اعظم به سلامت باد جنگ با جن خانگی بیهوده است . رام کردن آن نیز از ما ساخته نیست باید جن شرور یاغی را به مهار کشید.
خان گفت :
- پدر اختیار با تست هر چه می خواهی بکن که این جن لعنتی مرا به جان آورد .
جوجی خان روزی چند در اندیشه بود . چند بار با مشاوران محرم خان انجمن کرد و به مشورت نشست و عاقبت به این نتیجه رسید که چون مهار کردن جن یاغی میسر نیست ، می باید خان را مهار کرد تا جن به زبان او فساد و شرارت نکند.
روز بعد ، جوجی پیر به خلوت خان شد و حاصل اندیشه خود را بر او عرضه داشت. خان پذیرفت که جوجی پیر مراقب جن شرور باشد که زبان خان را برای مقاصد مفسدت انگیز به کار نگیرد . بنا شد در انجمن عام بر کرسی بلند بنشیند و جوجی زیر آن نهان شود و نخی به حساس ترین عضو خان ببندند و جوجی از زیر کرسی سر نخ به دست سراپا گوش باشد و همینکه آثار ظهور جن لعین را در کلمات خان احساس کرد نخ را بکشد یعنی خاموش !
از آن پس خان اعظم از شرارت جن خویش آسوده بود. اطرافیان محرم خان خرابکاری جن شرور را با بی اعتنایی تلقی می کردند و خان در حضور آنها از تجاوز جن باک نداشت . وقتی از قبایل دور فرستاده ای می رسید ، جوجی برای جلوگیری از شرارت جن زیر کرسی آماده بود.
سالها گذشت و به برکت آن رشته نامرئی جن خان زیر نظارت جوجی بود و حتی یک بار نتوانسته بود دسته گلی به آب رها کند. یک بار که فرستاده ای از سرزمینی دوردست به حضور خان آمده بود ، تشریفات پذیرایی بسیار مجلل بود و خان بزرگ می خواست همه جلال و جبروت خویش را به این بیگانه از راه دور رسیده نشان دهد. هنگامی که خان بر کرسی بلند سلام و گفتار تشریفاتی را می شنید ، ناگهان رعشه خفیفی جانش را گرفت . این نشان طغیان جن بود . در همان اثنا ، خان متوجه شد که به عضو حساس او نخی بسته اند . دست برد و نخ را گرفت و با حیرت و حسرت یادش آمد که این وسیله مراقبت جوجی است که هم اکنون زیر تخت آماده کار است ، تا جن شرور طغیان نکند . جانش پر از غوغا شد که :
- ای خدا چرا من خان بزرگ قبایل صحرا چنین اسیر جن شرورم که باید جوجی از زیر کرسی نخ به دست مراقب گفتار من باشد .
ناگهان به خاطرش رسید از این فرستاده بپرسد ، آیا خان آنها هم با جن خود کشاکش دارد و مشاوران وی از زیر کرسی نخ کشیده و به مراقبت نشسته اند ؟ بی تامل سخن آغاز کرد و با آهنگی پرهیجان گفت:
- آقای سفیر ، خان شما را هم ........
جوجی تیز گوش و تیزهوش خطر را احساس کرد. چیزی نمانده بود که جن یاغی رسوایی را به اوج ببرد و خان به فرستاده بیگانه بگوید که خان شما را هم رشته ای به عضو نگفتنی خود دارد ؟ یا تنها منم که چنینم ....
و بی اختیار رشته را کشید . چنانکه از فشار نخ ، تن خان رنجه شد و به اقتضای علامت و هم ، از فرط رنج دنباله سخن را برید و به تعبیر از فشار نخ گفت :
- آخ !
و به دنبال آن به حکایت حال افزود :
- کشیدند .
سفیر هاج و واج ماند. گفته خان برایش مفهوم نبود . اما آداب حضور ، اجازه کنجکاوی نمی داد . باقیمانده وقت را به آشفتگی گذرانید و همین که برون شد این جمله را ثبت کرد که در فلان روز و فلان ساعت که در حضور خان بودم به من گفت :
- خان شما را هم آخ ! کشیدند.
سه ماه بعد ، از سرزمین دور خبر آمد که خانشان را از مقام خانی به زیر کشیده اند و ای عجب که ساعت و روز سقوط وی همان بود که خان مغول کلمات رمز آسا راگفته بود . سفیر ضمن مبارکباد خان نو ، نوشت که باید محتاط و دقیق باشیم . خان بزرگ غیب می داند. چند ماه پیش به وقت وقوع حادثه از آن خبر داد ، آقای سفیر ،خان شما را هم آخ !کشیدند .
مگر روشنتر از این می شد از سقوط خان خبر داد .
[[رده:اهالی نجفآباد]]All content in the above text box is licensed under the Creative Commons Attribution-ShareAlike license Version 4 and was originally sourced from https://fa.wikiquote.org/w/index.php?oldid=45475.
![]() ![]() This site is not affiliated with or endorsed in any way by the Wikimedia Foundation or any of its affiliates. In fact, we fucking despise them.
|