Revision 67716 of "از اوج آسمانها يك شب مرا صدا كن" on fawikisource

از اوج آسمان ها

 يک شب مرا صدا کن

يا يک نفس دلم را

از اين قفس رها کن

تا سر بسايم بر آسمان ها

تا پر گشايم در بيکران ها

از اوج آسمان ها 

يک شب مرا صدا کن

*

رفته قافله ها

وامانده دل ما

غافل از همسفران

دل دارد گله ها

از اين فاصله ها

بر دوشم بار گران

در اين بيابان 

نه آشنائی

نه جای پائی

از اوج آسمان ها

يکشب مرا صدا کن

يا يک نفس دلم را

از اين قفس رها کن

*

خدايا! 

يارا!

دل شيدا را

ز سوز آهی برافروز

چراغی راهی برافروز

دمی پرده از رخ برافکن

شبم را ماهی برافروز

بگو که دلم شکسته چرا

به ساحل غم نشسته چرا

از اوج آسمان ها

يک شب مرا صدا کن

يا يک نفس دلم را 

از اين قفس رها کن

 

قيصر امين پور