Revision 67858 of "دیوان بیدل شیرازی/روز الست" on fawikisource

{{سرصفحه
 | عنوان = روز الست
 | مؤلف = بیدل شیرازی
 |‌ قسمت = 
 | قبلی =[[دیوان بیدل شیرازی/نفس|نفس]]
 | بعدی = [[دیوان بیدل شیرازی/آب حیوان|آب حیوان]]
 | یادداشت =[[دیوان بیدل شیرازی]]
}}
{{شعر}}
{{ ب |در همه مخلوق هستی نقش است  | عهد عبدیت گرفت '''روز الست'''}}
{{ ب |گفت لست و ربکم را چون خدا  |   در جوابش جمله گفتندی بلا}}
{{ ب |ما نبودیم و تو دادی بودمان  |   جود تو کرد از عدم موجودمان}}
{{ ب |ما همه عبدیم و عبدی بس ذلیل   |   تو خداوند جهان و بس جلیل}}
{{ ب |هستی و نیستی مان جمله ز تست  |  ور نه خود کی بود ممکن از نخست}}
{{ ب | بگرفت از جملهٔ ما بندگان   |   عهد عبدیت خداوند جهان}}
{{ ب |عهد چیست آن حجت اللهی است     |   از خدا مر خلق را آگاهی است}}
{{ ب |که بدانند از ازل معبود کیست  |   جز ز جود و بخششش موجود نیست}}
{{ ب |این وجود عاریت از من بود    |    کز فرشته یا که اهریمن بود}}
{{ ب |یاد آر ای بنده از''' روز الست'''  |    هر که خود را دید عهد من شکست}}
{{ ب |بندگی از خویشتن وارستگیست   |  هر که در بند خود است او بنده نیست}}
{{ ب |خلق را باز از پس قالوا بلا   |    شد خطاب دیگر از عز و علا}}
{{ ب |گفت به ایشان یک تنی خواهم که او  |  صدق پیش آرد نباشد او دو رو}}
{{ ب |صورت و معنیش باشد متحد     |     ظاهرش با باطنش نا گشته ضد}}
{{ ب |باشدش پیمان چو کوهی استوار   |   بر نگردد او ز عهد کردگار}}
{{ ب |عهد او چون عهد ما باشد درست   |  نشکند انجام کار عهد نخست}}
{{ ب |تا فدای خلق سازد خویش را   |     گیرد از من مزد بیش از پیش را}}
{{ ب |گر بلا بفرستمش خواهان شود    |    بهر خلق من بلا گردان شود}}
{{ ب |خویش را قربان کند از بهر ما  |  شهد باشد در مذاقش زهر ما}}
{{ ب |گر غمینش خواهم او شادی کند   |   ور اسیرش سازم آزادی کند}}
{{ ب |از قفا برند او را گر گلو    |    مینگرداند ز ما یک لحظه رو}}
{{ ب |گر ببارد بر سرش ز افلاک تیغ   |   سر ندارد در ره وصل او دریغ}}
{{ ب |کشته گر گردند یار و یاورش    |   شوق وصل ما شود افزونترش}}
{{ ب |گر کشم صد بارش از دل جان دهد  | ور دوباره زنده گردد آن دهد}}
{{ ب |خونبهای این چنین کشته منم    |   بکشمش زار و دیت را خود دهم}}
{{ ب |کشتنش با تیغ عشق و زان ممات   |  خلق را از وی ببخشایم حیات}}
{{ ب |آری آن کو کشته شد در راه دوست  |  زندگی بخشای جمله خلق اوست}}
{{ ب |چون به هستی این خطاب از حق رسید |   هیچکس در خویش آن پایه ندید}}
{{ ب |جمله موجودات یعنی ماسوا    |      مجتمع در عرصهٔ علم خدا}}
{{ ب |انبیاء و اولیاء صف بر زده    |    خلق ایستاده رده اندر رده}}
{{ ب |جمله سر ها زیر و انگشتان به لب  |   مانده زان تکلیف عظمی در عجب}}
{{ ب |چو نبدشان طاقت آن امتحان    |     کس جواب حق نگفت از آن میان}}
{{ ب |پس به پا برخواست سبط المصطفا   |   دست گیر خلق فی یوم الجزا}}
{{ ب |گوشوار عرش و شمس المشرقین   |      شافع روز جزا یعنی حسین}}
{{ ب |گفت آن بنده که میجویی منم    |     که دو رویی نیست در جان و تنم}}
{{ ب |هر چه فرمائی بدان منت کشم    |     هر بلا بفرستیم با آن خوشم}}
{{ ب |صادقم در عهد و در پیمان خویش   |   در ره عشقت ببازم جان خویش}}
{{ ب |گر کشی ور زنده سازی صد رهم    |    در رهت هر لحظه جانی میدهم}}
{{ ب |عهد بگرفت آن زمان از وی خدا  |     لیک بود میعاد دشت کربلا}}
{{ب |دین را چون وعدهٔ دادن رسید     |  از حجازش تا به کوفه پر کشید}}
{{ب | صبح عاشورا چو از مشرق دمید     |     لشکر ابلیس هر سو صف کشید}}
{{ب |تیره شد از لشکر کفر آسمان     |      تنگ شد بر اهل ایمان این جهان}}
{{ب |بس گشادند از جفا و از ستم     |      تیر های کینه بر صید حرم}}
{{ب |شاه دین بهر جهاد کافران      |       بر زده دامان و بر بسته میان}}
{{ب |ایستاده شاه و بر گردش سپاه    |      همچو هاله حلقه بسته گرد ماه}}
{{ب |تشنه کامند و نگاه ماتم زده    |      آهشان آتش بر این عالم زده}}
{{ب |تشنگی شان هیچ میدانی ز چیست      |    ساقی کوثر وگر نه تشنه نیست}}
{{ب |چون به باطن تشنهٔ جانان بدند   |    ظاهر و باطن همه یکسان شدند}}
{{ب |چون دو روئی نیست در خاصان حق    |    صورت و معنیش با هم منطبق}}
{{ب |کوفیان اعلام کفر افراختند      |      تیغ بر آل پیمبر آختند}}
{{ب |جملهٔ یاران آن مرد کبار      |     کشته گردیدند اندر راه یار}}
{{ب |غیر شاه دین چو دیگر کس نماند   |    سوی میدان بارکی از خیمه راند}}
{{ب |شوق وصلش آتشی افروخته        |      خرمن هستی خود را سوخته}}
{{ب |شد مصمم تا که اندر راه دوست     |    آن کند جمله که خاطر خواه اوست}}
{{ب |ناگهانش پیک حق اندر رسید      |      که مرا با تست بس گفت و شنید}}
{{ب |آمد از پیش خداوند جلیل        |     نزد شاه تشنه کامان جبرئیل}}
{{ب |وز پس تکریم و تعظیم و سلام     |     گفت کز حق بهرت آوردم پیام}}
{{ب |ای فدایت جان جبریل امین       |     این چنین فرموده رب العالمین}} 
{{ب |که به یادت هست در '''روز الست'''       |   خود چه عهدی با تو خلاق تو بست}}
{{ب |عهد ها را این زمان وقت وفاست      |   دین هایت را کنون وعد اداست}}
{{ب |خاصه آن وامی که باشد وام خواه    |    پادشاه قادر وحی اله}}
{{ب |گفت ثبت است عهد تو در سینه ام     |   سر به مهر او بود گنجینه ام}}
{{ب |سر نپیچم زآنکه سر خط داده ام     |    جان و سر در راه او بنهاده ام}}
{{ب |بست با من عهد در '''روز الست'''       |     هم بر آن عهدم که با من دوست بست}}
{{ب |چونکه وصل روی دلبر بایدم       |      سر نتابم زآنکه بر سر آیدم}}
{{ب |خاصه این دلبر که خلاق منست      |    طالب وصل است و مشتاق منست}}
{{ب |در ره او کشته گشتن زندگیست     |     خویشتن ار جوئی نه شرط بندگیست}}
{{ب |جان اگر بودم دوباره صد هزار      |     در ره وصلش همی کردم نثار}}
{{ب |هر که را شوق رخ جانان بود       |     دادن جان نزد او آسان بود}}
{{ب |کی هراسم از بلا باشد که من       |      خود بلاها خواسته ام از ذوالمنن}}
{{ب |هیچ بیمم نیست از این ابتلا        |      عاشقان را نعمتی باشد بلا}}
{{ب |می نترسد آنکه او از اولیاست       |    حزن و اندوه اولیا را کی رواست}}
{{ب |گفت با جبریل سبط مصطفا         |      که به من هم وعده ای داده خدا}}
{{ب |که گناه خلق را بخشد به من       |      روز محشر پادشاه ذوالمنن}}
{{ب |بار دیگر ای همایون پر برو        |      عرض مطلب کن جوابی را شنو}} 
{{ب |چون پیام آوردی از یار عزیز        |    بایدت پیغام عاشق برد نیز}}
{{ب |رفت و باز آمد دگر ره جبرئیل       |    بس نوید آورد از رب جلیل}}
{{ب |که توچون کردی به عهد خود وفا     |  هم به عهد خود وفا کردیم ما}}
{{ب |چونکه اندر راه ما جان باخته ای     |   خویش را قربانی ما ساخته ای}}
{{ب |ما به تو بخشیم در روز جزا         |     اختیار لطف و قهر خویش را}}
{{ب |حاکمی بر خلق و فرمان مر تراست    |   گر بگیری ور ببخشایی رواست}}
{{ب |گر به دوزخشان فرستی یا جنان     |    حکم توست حکم خداوند جهان}}
{{ب |آری آن کو جان دهد در راه دوست    |   زندگی بخشای جمله خلق اوست}}
{{ب |بنده ای کو کشت نفس خویش را      |    نیست حکم او به جز حکم خدا}}
{{ب |در نخستین ثانی ار فانی بود          |     خود نخستین است کی فانی بود}}
{{ب |آنکه خود بین گشت و یا که خود پرست     |   شد عنان بندگی او را ز دست}}
{{ب |همچو شیطانست مترود اله            |      کار او از خویشتن بینی تباه}}
{{ب |باز جوید داستان پیش مرا            |        چونکه شد سر رشته از دستم رها}}
{{ب |نظم را خوش نآید اندر گفت و گوی     |     از پریشان جز پریشانی مجوی}}
{{ب |چون سر زلف بتان آشفته ام           |    خود پریشانم پریشان گفته ام}}
{{ب |زآن پیام روحبخش جان فزا           |     جان دیگر یافت سبط مصطفا}}
{{ب |آن پیامی کز بر جانان بود           |       عاشق دلخسته را چون جان بود}}
{{ب |وانکه باشد طالب دیدار دوست          |     خوشتر از جان در برش پیغام دوست}}
{{ب |شاد شد جان حسین از آن نوید       |       چون نویدش از حق اندر رسید}}
{{ب |شاد شد جان حسین و بس غمین        |    زآن خبر شد جان شیطان لعین}}
{{ب |گفت عالم گشت بر چشمم سیاه          |    ای شیاطین کار بر ما شد تباه}}
{{ب |بود زین پیشم مکان در آسمان         |     قرب حقم بود چون افرشتگان}}
{{ب |همچو من اندر تقرب کس نبود         |     تا بر آدم امر شد از حق سجود}}
{{ب |جملگی کردند برو سجد و نماز       |      من نمودم قصه را بر خود دراز}}
{{ب |گفتمش از نارم و او از گل است       |    سجدهٔ آتش به گل خود مشکل است}}
{{ب |عزتی داشتم به نزد کردگار          |      کبر ورزیدم شدم من خوار و زار}}
{{ب |زامر یزدان چونکه رو گردان شدم     |   راندهٔ درگاه او از آن شدم}}
{{ب |بهر آدم از بهشت چون راند خدا          |    دشمنی افتاده با آدم مرا}}
{{ب |بس ز راه وسوسه ای تابعان        |     کردم آدم را برون من از جنان}}
{{ب |خورد چون گندم برون شد از بهشت       |  بهر گندم از بهشتی در گذشت}}
{{ب |با بنی آدم از آن پس در جهان       |      دشمنی ها کرده ام ای دوستان}}
{{ب |زان زمان آورده ام من تا به حال       |   از بدی شان جملگی سوی ضلال}}
{{ب |شرکتی داده است خلاق جهان         |      مر مرا در مال و در اولادشان}}
{{ب |بوالبشر را باعث عصیان شدم         |     نوح را من علت طوفان شدم}}
{{ب |شعله از من آتش نمرود را             |      سوختم من قوم عاد و هود را}}
{{ب |من خلیل الله را از منجنیق             |     سر نگون کردم درآن نار حریق}}
{{ب |یونس اندر بطن ماهی شد ز من       |    هم به من یوسف به زندان ممتحن}}
{{ب |بود از من رنج ایوب عنا            |       دشمنی ها کرده ام با انبیا}}
{{ب |فتنهٔ داود بود از کید من          |     هم سلیمان گشت از من مفتتن}}
{{ب |پی کننده نافهٔ صالح منم         |        فتنهٔ هر صالح و طالح منم}}
{{ب |سبطیان از من گرفتار بلا             |      قبطیان را هم ز من غرق و فنا}}
{{ب |فتنهٔ موسی ز من شد آشکار         |    عیسی را من فرستادم به دار}}
{{ب |من شکستم در دندان رسول           |     من زدم در را به پهلوی بتول}}
{{ب |باز داشتم اندرین عمر دراز         |       خلق را از روزه و حج و نماز}}
{{ب |من زدم ضربت به فرق مرتضی       |    شد شهید زهر از من مجتبی}}
{{ب |دین پیغمبر ز من آمد تباه          |       نام های خلق من کردم سیاه}}
{{ب |وقت باقی نه که این آئین رود     |       کفر باز آید دگر ره دین رود}}
{{ب |از زنا بستم چو من نطفه یزید        |     سالها پروردم آن شوم عنید}}
{{ب |تا ز عدوان شد به عالم پادشاه       |    خواند او خود را خلیفه مصطفا}}
{{ب |بست بهر قتل شاه دین میان         |     آشکارا کرد او کفر نهان}}
{{ب |خواست تا افزون شود ظلم و فساد    |     والی کوفه نمود ابن زیاد}}
{{ب |کوفیان را وسوسه کردم تمام         |     تا که بشکستند آن عهد امام}}
{{ب |جملگی بر گشته از بیعت شدند       |     همچو من مستوجب لعنت شدند}}
{{ب |پس ز بهر قتل شاهنشاه دین         |     لشکری آراستم من این چنین}}
{{ب |آنچه کردم زآن پشیمانیم نیست      |    هیچ اندر چاره حیرانیم نیست}}
{{ب |تا که آخر قوم کافر بی خلاف       |    بهر قتلش تیغ کشیدند از غلاف}}
{{ب |نک حسین بن علی گردد شهید       |     از سپاه کوفه و ظلم یزید}}
{{ب  |او چو کوهی ایستاده با ثبات       |      تا دهد خلق را ز دوزخها نجات}}
{{ب |هین نگردد تا به تن جانیش هست    |   زانکه در سر شوق جانانیش هست}}
{{ب |چون ز بهر خلق گذشت او از حیات    |   زندگی ها باشدش در آن ممات}}
{{ب |خالق عالم به خون آن جناب       |    خلق را بخشد گنه روز حساب}}
{{ب |این زمان در کار خود در مانده ام     |    خون دل از دیدگان افشانده ام}}
{{ب |ای عزیزان چارهٔ این درد چیست     |   که به حال زار من باید گریست}}
{{ب |بد نمودم نیک بودم در گمان         |     دشمن خود خود شدم ای دوستان}}
{{ب |چون کنم خود کرده ام تدبیر نیست      |    سحر را با معجزه تاثیر نیست}}
{{ب |آنچه کردم جملگی بی حاصل است      |    سحر من با معجزاتش باطل است}}
{{ب |سحر را چندان بود نام و نشان       |     که نیاید معجزه اندر میان}}
{{ب |سحرهامان را دگر نبود اثر         |     ساحران را موسی آمد ره دگر}}
{{ب |جمله گفتندش که تو دانا تری        |       ما تو را اعضا و تو ما را سری}}
{{ب |حق بنای آفرینش چون نهاد          |    دانش هر زنده در سر جای داد}}
{{ب |حس های باطن اندر سر بود       |     سر چو مختل شد همه مختل شود}}
{{ب |هوش در مغز است و مغز اندر سر است      |    سر چو نبود زندگانی ابتر است}}
{{ب |صاف اگر سر چشمه صافست آب جو      |  در گذر باشد گذر آید ازو}}
{{ب |گر هزارت لشکر است ار صد هزار     |     چون نباشد سر نمی آید به کار}}
{{ب |راعیی لازم بود اغنام را           |         پخته ای در کار باشد خام را}}
{{ب |همچنان گر گم کند ره را دلیل        |     کاروان حیران بماند در سبیل}}
{{ب |انبیاء و اولیاء همچون سرند       |       که به حق مر بندگان را رهبرند}}
{{ب |خلق را افتاده لازم پیشوا          |     کز ضلالت آوردشان  بر هدا}}
{{ب |تا نماند خلق گم اندر سبیل     |    واله و حیران چو شیطان بی دلیل}}
{{ب |ای ضیاء شمس جان راهی نما     |   بند های عقل از پامان گشا}}
{{ب |تا به بال عشق پروازی کنیم    |    که بسی فرسوده جان اندر تنیم}}
{{ب |پس بلیس از سوز دل نعره کشید      |  کای کریم عادل ای رب مجید}}
{{ب |خود سبب چه بود که جرم خلق را     |   بر حسین می بخشی آخر ای خدا}}
{{ب |باعث از صبر وی آمد در بلا        |    صابران بسیار و جمله مبتلا}}
{{ب |ای بسا لب تشنه کو دادست جان     |   ای بسا آوارگان از خانمان}}
{{ب |ای بسا فرزند و زن گشته اسیر     |     ای بسا کشته ز ظلم برنا و پیر}}
{{ب |هر بلائی که ز تو بر وی رسد       |     نیست فوق طاقت او ای صمد}}
{{ب |گر بلا را سخت گردانی بر او      |      وز بلایت او نگرداند رو}}
{{ب |پس از آن مستوجب آن رحمت است    |  روز محشر شافع این امت است}}
{{ب |ور نه گر باشد بلا و امتحان       |       خود به قدر طاعت ما بندگان}}
{{ب |جمله ابناء بشر را طاعت است        |    هیچ گران ناید بکس چون طاقت است}}
{{ب |قابل این لطف بی پایان نه ایم      |       مستحق این همه احسان نه ایم}} 
{{ب |نعمت شاهان به قدر خدمت است       |     خدمتی چون نیست چه جای نعمت است}}
{{ب |ای خدا شاهنشه شاهان توئی         |       کان جود و منبع احسان توئی}}
{{ب |گر چه نامت هست رحمن و رحیم       |    نام دیگر نیز عدلست و حکیم}}
{{ب |عدل را ای شاه باشد اقتضاء       |       که به پاداش عمل بخشی جزا}}
{{ب |بهر حجت های شیطان رجیم         |       لازم آمد بر خداوند کریم}}
{{ب |که کند بر وی بلا را سخت تر      |   ابتلائی بیش از صبر بشر}}
{{ب |تافت بر جسم لطیفش آفتاب        |     تابشی افزونتر از روز حساب}}
{{ب |تشنه شد بر آب آن دم شهریار     |    تشنه تر از عاشقی بر وصل یار}}
{{ب |کشش افزون فرزند و عیال      |     همچو کام تشنهٔ او بر زلال}}
{{ب |زخم اندامش چنان آمد به درد     |    کز غم او کوه و صحرا ناله کرد}}
{{ب |از غم تنهائی آن شه چون گریست     |   آسمان اندر غم او خون گریست}}
{{ب |هر که فانی کرد خود را در خدا      |      می نیندیشد ز افزون بلا}}
{{ب |بود شیطان لعین را این خیال        |      کش دگر صبر از بلا باشد محال}}
{{ب |در بنای طاقتش آید شکست        |     پست گردد قدر او از آنچه هست}}
{{ب |پس ز حق خواهد همی رد بلا      |     جان خود را می نگرداند فدا}}
{{ب |بگذرد از عهد و از پیمان خویش      |    ندهد در راه جانان جان خویش}}
{{ب |وز شهادت بگذرد چون آن امام      |     لاجرم ماند شفاعت نا تمام}}
{{ب |شد فزونتر ابتلایش زآنچه بود    |    وآنکه افزودش بلا صبرش فزود}}
{{ب |چون ز خود بگذشت در راه طلب      |   از بلا صبرش فزونتر داد رب}}
{{ب |غافل از این آن لعین خود پرست       |    که بلا و صبر هر دو از وی است}}
{{ب |هر که را خواهد حبیب خویشتن       |    صبر بخشد پس نماید ممتحن}}
{{پایان شعر}}
{{سه ستاره}}
[[رده:دیوان بیدل شیرازی]]