Difference between revisions 33944 and 34502 on fawikibooks

با دختری در بیست سالگی

- فرهاد قلی زاده

با حالتی انگار چشمهایش به گونه هایش چسبیده
تاریخی را مرور می کرد
نکند در ایستگاه بین راه
معطل ناپختگی اش شود
-	چقدر ِ دیگر؟
من هم زیر شکم مادرم سنگینی می کردم


تمام بدنش را بوییدم 
کتابها را جابجا می کرد
ظرف میوه و بشقاب و کارد
لمیدم توی کاناپه
عاج و واج در این سی و پنج سالگی
با کودکی بلند و حنجره ای کشیده
سینه اش بالا و پایین می رفت
پنجره را باز می کنم
دانشگاهی روبروی خیابان
لامصب دقیقا دقیقا به کلفتی ران توست


با صورتی زخمی ، بریده بریده حرف می زند 
-	لعنتی می خواستم غافگیرت کنم
عقب عقب راه می رود ، دستش را تکان می دهد
می نشیند گوشه ای ، بین و سی و سی پنچ سالگی ام
پشت سرش می نشینم
و در این روزهای فرتوت به غرش می آیم
زیاد عرق کرده ام
بیست و چهار روز مانده تا بخوابم


برمی خیزم روی زمین ، بی پایان دور می زنم


حدسم کاملا درست بود
سایه ای بر این دیوار کشیده
طبیعی ست این سایه دراز به دراز تاب نیاورد عکسم را
جمجمه ام به دست همسایه له می شود
با همان دکل و بادبان و ساحل و شن و ماسه هایش
مادرم توی خاک اندازش فوت می کند 
من سرش داد می زنم
قدم به درازای تازیانه جدا می شود
همچنان با گردنی مصر ، روزهای دوشنبه


روی دیوار گیسوانی با پیاله ای مختصر


از کنده می شوم ، برهنه بر مرمرها
با کسی در تاریکی حرف می زنم
این مرد مرده است در بین چند سایه
 جرات منقرض شده دایناسورها 
در من به کار می افتد

شانه هایم حاضر زیر بارانت
بی آنکه بفهمم
یک قرص آرام بخش ، چند دروغ و خیابان ها در حنجره ام
حافظه ام مرا فراموش می کند
طور دیگری عریان می شوم
راه طولانی تنت
گمراهی مرموز زمان
از خواب بر می خیزی


تنها می مانم


به سرم می زند درد کهنه ای را تا آخر
با تو در میان بگذارم
خم می شود ، ورق می خورد
به دقت می خوانمش
در میدانها ، فرشتگانی حرام پرسه می زنند
بوق آسفالت در سرم می پیچد
بوسیدن در ملا عام ، جفت جفت به هم چسبیده
با جملاتی چاق شده
پلک های تکراری اش صد ساله شد
کنایه های قدکوتاه
سیگاری ماده شرم می کند


ایستاده فکر می کرد


نفس می کشم در میان بافت های پروارت
با چه راه درازی حرف می زنم
در چوبی اتاق صدا می کند
دور میز بوق اتومبیل ، جیغ و داد
من باز صدایم را بالاتر می برم
پنجره از جایش جم نمی خورد
ریسمانی ، کبریتی ، بنزینی، ارتفاعی ، ماشینی
خیابان دهن کجی می کند
شکم و سینه ام داغ شده اند
توی استکان چایی بالا می آورم


چشمهایم بیشتر زل می زنند ، بیشتر فشرده می شوند


شب پر از کف دست
پر از خیالات
حرف نمی زد ، آخ نمی گفت ، خیره نگاهم می کرد
خطوطی روی زمین می کشم
این نشانه پیروزی من است
پتویم وزن کم کرد
کتاب ها را جلوی خود پهن کرد
پا پس نمی کشد
چند دقیقه منگ بودم
در دو طرف مرز صد{{حذف سریع|بی معنی، ناسودمند برای آمریکا منفجر می شود
چایی ام یخ کرد
تکانش دادم سماور روشن بود

به سرعت در چوبی را باز کرده بود
آمده بود توی چشمهای کم سویم
نشسته بود روی جنازه ی شب
قار قار ، واغ واغ ، و چند صدای ممتد

بستنی داشت آب می شد
پیرمردی داشت
گوشه ی پارک به دختری در بیست سالگی اش  فکر می کرد 
فکر کرد مثل این بستنی باید تمامش می کرد
ولی بستنی آب شد

[[رده:حرف الف]]دم}}